مادرم زمین

بیا درخت شویم

مادرم زمین

بیا درخت شویم

ماجرا از خیلی وقت پیش شروع شد. یعنی شروع‌شدنش اصلا یادم نیست؛ انگار همیشه بوده و قبل از آن یادم نمیآ‌ید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۹ ، ۱۸:۵۲
نجمه عزیزی

چند سال پیش در سفر به لرستان متوجه چیز عجیبی شدم. از راه رسیده‌بودیم و در محوطه‌ی هتل دانشگاه گربه‌هایی بی‌نهایت لاغر دیدم؛ گربه‌هایی که با التماس دلخراشی نگاهم می‌کردند. متحیر بودم که یعنی لابلای این کوه و تپه‌های سرسبز هیچ جک و جانوری که بتواند خوراک این بی‌زبانها شود نیست؟

کسی که وارد بود توضیح داد که اینها گربه‌های سلفی هستند؛ گربه‌هایی که عادت کرده‌اند از ته‌مانده‌ی غذای انسانی و بدون هیچ جستجو و تلاشی تغذیه کنند؛ تابستان که می‌رسد اوضاعشان همین است.

البته ما هم مثل بقیه‌ی خاله‌خرسهای حیوان‌آزار ته‌مانده‌ی غذایمان را برایشان گذاشتیم و نشستیم به تماشایشان و از حس تخدیرکننده‌ی «ما خیلی خوبیم» نشئه شدیم. تماشای نگاه عجیب و سپاسگزارشان حس عجیب و بی‌بدیل و اعتیادآوری داشت که در خاطرم مانده‌است.

 هرچه آگاهی محیط زیستی‌ام بیشتر می‌شود بیشتر متوجه می‌شوم که دورشدن از طبیعت و بازیچه‌کردن آن فقط در قالب آزارهای مستقیم نیست؛ درختی که بی‌شناخت و بی‌برنامه میکاری شاید آبی باشد به آسیاب بیابان‌زایی و شکمی که بدون دیدن تاثیر آن بر کل سیستم سیر می‌کنی شاید به کل و حتی به صاحب همان شکم لطمه‌های پیچیده بزند.

حیوانی که به غذای انسانی (که غذایش نیست) عادت می‌کند خلق و خوی شکارگری خود را کم ‌کم فراموش می‌کند؛ به اتکای این کمکها و دورریزهای غذایی، یافتن غذا از چرخه را جدی نمی‌گیرد و بی‌حساب تکثیر می‌شود. این تکثیر بی‌حساب در جامعه‌ی شهری منجر به قاتل یا مقتول‌شدن حیوان بی‌نوا می‌شود یا اینکه او را راهی پناهگاه‌ها می‌کند.

 

 

 و پناهگاه کجاست؟ اگر مثل من تصور کرده‌اید که باغ حفاظت‌شده‌ایست که سگهای رها خوش و خرم در آن زندگی می‌کنند اشتباه کرده‌اید! روزی که به بازدید پناهگاه شهرمان رفتم دیگر هیچوقت مثل قبل نشدم و برنگشتم به تنظیمات کارخانه!

حیوان بینوا در قفسهای آهنی بزرگ وسط کویر به تفکیک جنسیتی و سنی نگه‌داشته و تغذیه می‌شود تا زمانی که...بمیرد. البته گویا روال بر عقیم‌سازی و رهاکردن بوده ولی از آنجا که عقیم‌سازی کار هزینه‌بری هست به سادگی انجام  نمی‌شود.

آن روز وقتی وارد شدیم چنان التماس ترسناکی در واق واق دستجمعیشان بود که چند ثانیه بیشتر نتوانستم دوام بیاورم و دویدم بیرون؛

آه از این عشق به انواع ستم آلوده‌‌‌‌‌‌ی بشر دو پا!

***

اینجا و اینجا و اینجا هم در این مورد توضیحاتی داده شده است.

***

همه‌ی اینها به کنار وقتی که در سایت آموزشی وزین متمم (که برای بسیاری از جمله من طلایه‌دار تفکر سیستمی و نگرش بالغانه‌ ورای احساسات لحظه‌ایست) تحت عنوان عادتها و رفتارهای مربوط به محیط زیست کامنتی را پرطرفداتر از همه دیدم که سه مورد از پنج اقدامش حول موضوع غذایی دهی به حیوانات رها می‌چرخید فهمیدم که چقدر در مورد این مساله غفلت و کم‌کاری زیاد است.

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۰۰ ، ۱۸:۱۶
نجمه عزیزی

از میانه‌های زمستان گرم و عجیب نودوشش سر رودروایسی با آقای درویش  با ناامیدی کامل تصمیم گرفتم دوچرخه‌سواری را یاد بگیرم و به خیال خودم یاد هم گرفتم. بلد شدم راه بیفتم و ترمز بزنم با دوچرخه بچگانه اما با رشته‌ای چنان نازک به این مهارت متصل شده‌بودم که حتی جرات تمرین بیشتر هم نداشتم و در این چهار سال حسرتش عمیقتر از قبل آزارم می‌داد.

سرانجام امسال سر کلاسهای نظم شاهین کلانتری  وقتی رسیدیم به تمرین هدفگذاری حسرت قدیمی دوباره برایم زنده شد و تصمیم گرفتم از اول تا پایان اردیبهشت هر روز ولو با اتصالی بسیار کوچک تمرین دوچرخه سواری را ترک‌ نکنم. وظیفه‌ی من نگه داشتن سر رشته بود و بس...

یاعلی را گفتم و دردسر آغاز شد! هر روز خودم را خرکش میکردم تا پارکینگ و راه برگشت را بر خودم می‌بستم. سطح خرد تمرین این بود که دوچرخه را از پارکینگ بیرون ببرم سوارش شوم راه بیفتم و بعد از یکی دو متر ترمز بزنم! همین.

سطح عالی هم رفتن تا ته کوچه و برگشتن از مسیر کوچه کناری به خانه بود.

از نهم تا پایان اردیبهشت حتی یک روز بی‌تمرین طی نشد. روزهای اول مثل کسی بودم که شنا بلد نیست و پریده توی استخر پر از کروکودیل 🥴

یک بار ناجور زمین خوردم و تا چند روز هر بار سجده رفتم پیش حضرت حق زانویم ذق ذق می‌کرد.

 

اما بالاخره بعد از بیست و سه روز به مقامی رسیدم که دیگر وحشت نمی‌کردم‌ از پا در رکاب گذاشتن و به این سوی چراغ، روز سی‌و‌یک اردیبهشت تا بلوار هم رفتم و پشت چراغ قرمز هم ایستادم و در کنار کروکودیلها رکاب زدم... کروکودیلهایی که حالا مارماهی شده بودند! و...درست حدس زدید مرا نخوردند!

***

در این هوای عفن غمبار که فردا وقیحتر از همیشه ریشخندمان می‌کند بد نیست حسرتهای قدیمی را از صندوق در بیاوریم و با آوردنشان روی کاغذ به آنها جان بدهیم...خدا می‌داند فردا آفتاب از کدام سمت بتابد یا اصلا باشد یا نباشد. گَل هدف بندشدن حتی با رشته‌ی نازک اقدامهای کوچک تا حد زیادی حالخوبکن است! از من گفتن...

سیزده خرداد روز جهانی دوچرخه هست و مبارک... و مبارک ماییم.

 

 

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۰۰ ، ۱۱:۱۰
نجمه عزیزی

فراخوان:

دیشب خواب دیدم یهو شهردار شدم. هی توی سر خودم می‌زدم که حالا چی بپوشم؟ حالا من که شهرداری بلد نیستم! حالا کی به بچه‌هام غذا بده؟!

بعد کم‌کم خودمو جمع و جور کردم و گفتم ریز مسئله‌ها رو میارم رو کاغذ و بعد دونه دونه از آگاهان هر حوزه کمک می‌گیرم... بیدار شدم یک کم ستاره‌ها را نگاه کردم دوباره خوابیدم ...و ادامه‌ی خواب...سازماندهیم بهتر شده‌بود! گفتم آگاه سطل آشغال که خودمم! مخزن پوسماند اضافه میکنم به ماشینای حمل و مامورا را توجیه و تشویق می‌کنم و سیستم پاداش و بعد جریمه و... بعد میرم سراغ حمل و نقل عمومی، بعد بازیافت، بعد باغات،... یعنی آلارم شُرشُر بارون گوشی منو از پریز کشید وگرنه دیگه شهرو ساخته بودم تا صبح🤭

واقعیت ترسناکتر از حد توان شده..پناه بر خواب و خیال.. پناه بر رویا...سپیده که از پس آن خواب غریب طلوع کرد دیدم که ورم کرده‌ام از ایده!

اصلا آدم قبلی نبودم... خلاصه که خوب بود! بیایید خیالبازی کنیم!

خیالبازی که مالیات نداره.. محمد درویش وزیر ابلاغ و انگیزش و مشارکت مردمی...خانم آیه رییس سازمان محیط زیست، سعید انصاریان وزارت جهاد درخت و درد و دلدادگی ..‌. از بقیه‌ی داوطلبان بالقوه هم ثبت نام به عمل میاد. تجربیات چند ساعت شهرداری من هم در طبق اخلاص🤦‍♀️... دست آخر هم یه منطقه‌ی خوش آب و هوای حفاظت شده‌ی فنس دار درست میکنیم و وزیر مزیرای فعلی را میفرستیم که برن با آب و خاک و نسیم و نور شفا بگیرن چطوره؟

***

یکشنبه دوشنبه‌ی دوم و سوم خرداد پر از حادثه دوباره جمع‌آوری داریم. یزدیای اهل مهربانی با آب و خاک جا نمونید! اگر پوسماند ساخته‌اید و می‌خواهید که برگردد به چرخه طبیعت ما را خبر کنید!

اگر هم هنوز کیسه‌ی آب چکان بوگندو میذارید دم خونه و هنوز منتظرید یکی بیاد یه شعر تازه‌تر بگه که...هیچی کلاهتونو بذارید بالاتر!

 

گزارش:

سلام بر همه الا بر سلام‌فروش!

اول هفته‌ی گذشته دوباره تور مهربانی داشتیم در شهر!

به لطف پروردگار رشدمان با شیب ملوی بیست‌درصد رسید به هشتاد و چند نفر.

در دوم و سوم خردادی خرتر از بقیه خردادها نشستم لبه‌ی حوض و زیر نوازش ریزگردها به یَک یَکمان زنگ زدم و در گوشه‌ای از ذهنم مویه کردم بر خردادهای بیست‌وچهار سال گذشته...

و اما رویدادهای ویژه‌ی این بار:

۱-حمایت سازمان بازیافت از سال گذشته بصورت در اختیارگذاشتن ماشین و راننده بود (که از این بابت سپاسگزار بودیم و هستیم).

در سه ماه گذشته توانسته بودیم هدیه هم برای مشارکت‌کنندگان دریافت کنیم اما بر اثر گردشهای ناموافق ارضی و سماوی این بار هدیه داده نشد. بفهمی نفهمی با کمی اخم هم داده نشد.

ما هم با دلی پریشان، طبق قواعد علم رفتارشناسی منتظر ریزش مشارکت بودیم اما با اعلام بیعت طوفانی همراهانمان غافلگیر شدیم و دانستیم که روانشناسی اسکینری و قضیه هویج و چماق همیشه و در همه جا سکاندار نتایج نیست! در شعف این نتیجه‌گیری بودیم که یکی از اعضای گروه قدم پیش گذاشت و گفت: هدیه با من... و هدیه گرفتن از یک کارگاه تولیدی محلی (که در سبک زندگی پایدار بر محصولات تولید انبوه و وارداتی ارجحیت دارد) خیلی خوشحال کننده بود.

صاحب این کارگاه، غم بزرگ از دست‌دادن دختر جوانش را تبدیل به حرفه و آموزش و تولید کرده و پیشنهاد میکنم حتما پیجش را ببینید. @ziba.cookware

۲- و اما رویداد دوم دهمین جمع‌آوری این بود که خانم دکتر پورملایی رییس سازمان محیط زیست استانمان هم در این دوره جزو مشارکت‌کنندگان بودند و از رفتار شوم شیرابه‌سازی اعلام برائت عملی کردند!

باشد که باور کنیم ما دختران حوا ریز ریز و بی‌سروصدا هوای زمینِ مادر را داریم و با آب‌باریکه‌ی لبخند و مسالمت و آهستگی راه باز می‌کنیم در دل سنگ خارا... (البته که عرض ارادت به همه‌ی پسران آدمِ آدم نیز 🙂)

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۰۰ ، ۱۰:۵۹
نجمه عزیزی

فراخوان:

حدود یک سال هست که کوشیده‌ایم تا با هم مهربانی را مشق کنیم!

کوشیده‌ایم تا با نجات منابع طبیعیمان و تلاش برای کمک به ابرهای یزد خشکمان به جای آلودن خاک و آبش حال خودمان را بهتر کنیم.

سال سخت و پررنج کرونا را ‌کنار هم طی کرده‌ایم و در این غبارآلودترین بهار کرونایی پیشِ رو که از فردای دلها و سرها و سفره‌ها و جیبها و ریه‌هایمان هیچ چشم‌انداز امیدبخشی به چشم نمی‌خورد باز هم کنار هم در کار نجات سرمایه‌های ارگانیک این خاک ستم‌کشیده مانده‌ایم.

روزی کنار نوادگانمان پای بساط عیش و نوشی پایدار خواهیم نشست و تعریف خواهیم کرد که آخر قرن چهارده، روزگار تمام زورش را زد که زمینمان بزند اما ما پوست کلفتها باز هم ماندیم از بس که هیچ چاره‌ی دیگری نداشتیم.

ماندیم و چون زورمان به ستمکاری دهر در ابعاد مختلف نمی‌رسید فتّ و فتّ پوست میوه خشک کردیم تا #ابربشه_بره_توهوا و #زهرنشه_بره_توزمین ...و به این ترتیب چراغِ "نقشی در سرنوشت خود داشتن" را توی دلهای صابمرده‌مون روشن نگه داشتیم!

بر هم مبارک باشیم که خوبتربودن و بی‌آزارتر بودن انتخاب ابدی ماست!

فردا و پس فردا هشتمین رویداد طرح مهربان با آب و خاک برگزار می‌شود: برنامه جمع‌آوری پوسماند.

دیگه رفتیم تا بعد ماه رمضون...خونه‌دار و بچه‌دار! کسی جا نمونه!

(اگر از اصحاب پوسماند یزد هستید ما را خبر کنید!

 

گزارش:

گمانم به مقام رضا رسیده‌ام؛ شاید هم مبتلا شده‌ام به نوعی چغری ملو! دیگر خیلی بابت باران نیامدن غصه نمی‌خورم و حالات این سرزمین بی‌قرار هزاراطوار را پذیرفته‌ام.

چند شب پیش از استوریهای آقای درویش بازآمده‌بودم که بله دو سال ترسالی گذشت و امسال در کنار کرونا و کرور کرور مشکلات کور و کر کن آخر قرن (کرن بود بهتر بود) خشکسالی هم داریم که شانه‌ای بالا انداختم، حرف زشتی زدم، در فاز کوبیدن بر طبل بیعاری تفی به صورت تقدیر انداختم و خوابیدم.

آنها که از عهد وبلاگستان با منند میدانند که سالهاست خوابی تکراری در قابها و میزانسنهای مختلف می‌بینم از باغچه‌هایی که محصول داده‌اند و من شگفت‌زده کشفشان می‌کنم بدون آنکه به یاد بیاورم که کی و چطور آنها را کاشته و داشته‌ام!

اما آن شب در پلانی روشن و آشکار از واقع‌بینی پا به عالم رویا گذاشتم...

باغچه‌ها تا خرخره از خاک پر بود و صدایی بیصدا می‌آمد که: خودت را نباز! جوانه‌ها فقط کمی از ما دورند...زیر این خاکها منتظرند... هوا خشک خشک خشک بود و دلم نه غمگین بود و نه بی‌تفاوت... دلم به شکل خنده‌داری واقع‌بین بود و امیدوار، شلنگ آب را با درپوش آب‌فشانش برداشتم و آب را باز کردم سمت هوا...تا از زمین به آسمان ببارد؟

تا آسمان ما را یادش بیاید یا شرمنده شود؟

تا مادر و پدرم که همان حوالی بودند چند لحظه به خیال باران شاد شوند؟ نمیدانم شاید همه‌ی اینها...

فردا و پسفردایش (شنبه و یکشنبه گذشته ۲۱ و ۲۲ فروردین ماه) جمع‌آوری داشتیم و کنار باغچه روی یک کُنده قدیمی نشستم و به تک‌تک مهربانان زنگ زدم و هم‌زمان آنقدر چپ چپ به ابرها نگاه کردم که دم غروب بالاخره چند قطره باریدند! اندازه‌ای که من گاز نگیرم و اندازه‌ای که تقدیر خشک‌بودن امسال ترک برندارد...

.***

این دوره رسیدیم به هفتادودو نفر و حدود چهارصد کیلو پوسماند و این یعنی چهارهزار کیلو زباله تر و دهها کیسه پلاستیک نرفت توی گود حاشیه شهر و سه‌هزارو ششصد لیتر آب به جای شیرابه‌شدن رفت به هوا (همه نگاه چپ چپ به ابرا! 🙂)

در یک سال گذشته هیچ دوره‌ای بی‌رشد و افزایش نبوده‌ایم اما شیبمان بسی کمتر است از شوقمان...و مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم در عین حال که بیغمان مست دل از دست‌داده‌ایم!

(این بار صابون بدون بسته بندی هدیه گرفتیم:))


 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۰۰ ، ۱۰:۴۸
نجمه عزیزی


در جهان موازی کبوتری هستم بالای کبوترخانه‌ای باشکوه چرخ میزنم و فرود می‌آیم تا طبیعت زندگیم را متجلی و مزارع را آباد کنم.
در جهان موازی دختری هستم با دامن پرچین و روسری سفید گلدار زانو زده بر آستانه‌ی کاریز که بی هیچ رنج و بی هیچ ستم شیر از تن زمین می‌نوشم و سرخوش و شوخ، کوزه‌ی سرشارم را تا خانه به شانه می‌کشم.
در جهان موازی مهربانم چون خانه‌ام چون کالبد شهرم رسم مهربانی را در تنش تبدیل به آئین کرده و نامهربان بودن در آن انتخابی است دشوار.
در جهان واقعی اما اوضاع جور دیگری است.
در جهان واقعی نه چون کبوتری بر فراز کبوترخان نه چون دختری کام‌چیده از کاریز که چون سالکی بی رخت و بی‌آذوقه و بی‌پای‌افزار در جستجوی کورسوی امیدی برای کاستن از نامهربانیها به هرسو می‌دوم.
در جهان واقعی، پیکر بیمار شهرم پذیرفته که هرچه ریختم دور زیر گِل کند و آنگاه در قالب زهر و بیماری و مصیبت به خودم برگرداند.
هم‌شهریهای عزیزم! مهربانان با آب و خاک! به شما می‌بالم که در این جهان واقعی، روی پیکر بیمار همین شهر و در این روزگار نامراد با عزم و تصمیم هر روزه به نامهربانی مرسوم شک کرده و پای خود را از خطای متداول و سیستماتیک هدردادن منابع بیرون کشیده‌اید.
این ماه نیز با افتخار و به عزم همراهان فروتن و بی‌ادعایمان سیصد کیلو پوسماند تقدیم بز و میش شد!
الهی همه‌ی دوهزاروهفتصد لیتر شیرابه‌ای که نساختیم و بسیار بیش از آن باران رحمت پروردگار شود بر سر این شهر!
الهی سال هزار و چهارصد، با بوسه و لبخند و رنگ و رایحه و رسم تازه از راه برسد و خبر بیاورد که: جماعت!
الیوم مهربانی در هر نوعش بر شما آسان و ارزان و گوارا!
******
ممنون از بهار و امیر نوه‌های قشنگ یکی از همراهان خوبمون خانم حدادیان که با این ویدیوهای بامزه نسل آینده را وارد گود کرده‌اند!
ممنون از مدیریت سازمان بازیافت شهرداری آقای مهندس رحیمدل بابت حمایت و همراهی و عیدی مناسبی که به همه‌ی مشارکت‌کنندگان دادند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۰ ، ۲۱:۰۳
نجمه عزیزی


میفرماید که در امر توسعه فرهنگسازی مهمتر است یا ساختار حکمرانی؟
(اپیزود سیزدهم رادیو سکه را گوش کنید. صدای مخملی دکتر فاضلی به خوبی به این سوال پاسخ میدهد!)
@sekke_podcast
من هم بعد از چند دور گوش‌دادن، حرف ایشان را در پویش خودمان به وضوح مشق کرده و به باور رسیده‌ام.
فرهنگسازی مهم است اما اولویت نیست.
ما قدمهای اول پویش #مهربانی_با_آب_و_خاک را با یافتن یاران سبزاندیش و همراه برداشتیم ما فرهنگی نساختیم بلکه بر آنچه بود آشکار شدیم و حالا نوبت ساختار بود که با یاری ما بیاید و آمد.
ما تلاش کردیم شهرداری را مجاب کنیم که شهروندی که شیرابه نمی‌سازد برای خیر جمعی همچون گنجی است و این گنج پرشمار می‌شود اگر خیر جمعی با نفع فردی همگام و همسو شود.
تلاش کردیم و این بار سازمان پسماند شهرداری به همراهان ما هدیه داد. (اسلاید دوم) امید که این نفع کوچک فردی پایدار و رو به رشد بوده و مشوقی باشد برای فراگیرشدن طرح.
خبر قشنگتر و اشک شوق‌آورتر اینکه امروز تعدادی از خود مدیران ارشد شهر یزد هم از فعالان پا به گودگذاشته این پویش هستند از جمله مدیر کل سازمان محیط زیست، شهردار محترم، ریاست سازمان پسماند و دو تن از اعضای محترم شورای شهر.
@npourmollae
@jamaleddin.azizi
@hamid_rahimdel_
@sepanta.niknam
@venus_ameri
شنبه و یکشنبه چهارم و پنجم بهمن‌ماه تولد آقای درویش و خانم آیه (دو تن از بزرگان قبیله‌ی سبزها و از شاخهای باکلاس مجازستان🤭) بود و خیلی تصادفی مقارن شد با هفتمین رویداد #مهربانی_با_آب_و_خاک ما! این تقارن ملیح را می‌گذاریم وسط و خیلی سرخپوستی‌طور دورش میچرخیم و عشق داند که در این دایره سرگردانیم!
@mohammad.darvish_1344
@ayehhamdavi

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۵۹
نجمه عزیزی

 


تو شاهد بودی که پاییز روی وحدت دیوار اوراق می‌شد و دلهایمان طوفان‌زده‌ی پریشانی روزگار...
تو شاهد بودی که مرگ و مریضی تا پشت پنجره‌های خانه‌هایمان رسیده‌بود و ناخن می‌کشید به شیشه...
اما باز سبدهایمان پر از آبادی بود و توی باغ حاجی قاسم میشها و بزها همسُرا شده بودند که: حسنک کجایی؟
اپلیکیشن، به موقع رسید و با وجود همه‌ی چاله چوله‌ها و باگهایش کمکمان کرد تا در جمعی کوچکتر و بدون ماشینِ سواری راه بیفتیم دور شهر...و دویست کیلو پوسماند را از سرنوشت شوم هزار و هشتصد لیتر شیرابه‌ساختن برهانیم.
ما البته در کنج عافیت نشسته و "بجز مهر بجز عشق دگر هیچ نکاریم" شهرام ناظری گوش دادیم و گوش به زنگ اپلیکیشن بودیم.
انارها! کدو حلواییها! هویجها! ممنون که پوسماندمان را تم‌ پاییزی دادید با زرد و سرخهای پرغرور و سرشار از آنتی‌اکسیدانتان!
همه‌ی دعاهای دلهای شکسته‌مان تقدیم تو که شاهدی در اوج اندوه و هراس، دخیل بستیم به سینیها و سبدهایمان تا خلل نیفتد در مهربانیمان با آب و خاک...
هفده و هجده آبان نودونه جمع‌آوری پوسماند شهر را به یاری واحد پسماند شهرداری و به کمک یک‌نرم‌افزار انجام دادیم و هزار هزار امید تازه در دلهای پوست‌کلفت و چغرمان رویید! 🤭

با سپاس از
خرد نیاکان سبزمان
استاد اعظم فن پوسماند، آیه خانم بی‌شیله پیله @ayehhamdavi
واحد پسماند شهرداری بخصوص آقای مهندس رحیمدل
@hamid_rahimdel_
و همه‌ی همراهان فهیم و بی‌ادعایمان

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۵۷
نجمه عزیزی


دلم انار هزاردانه‌ایست که یین یک عالمه کارِ نکرده و راهِ نرفته در هروله است. ازینرو آرزو می‌کنم قبل از راه‌افتادن بتوانم کمی بخوابم! در حالیکه مطمئنم خوابی در کار نیست و قرار است مشوش‌تر از پیش از جا بلند شوم؛ اما راس چهار و ربع که با زنگ نجات‌بخش تلفنی بهنگام از خواب می‌پرم می‌فهمم که خواب آمده و مغزم را آب و جارو زده و رفته است.
به سرعت حاضر می‌شوم و می‌روم بیرون.
نسرین محصول چند خانوار از جمله کسانی که در مسیر نیستند را آورده (هنوز بر سر اسم این گرامی توافق حسابی نکرده‌ایم! ضایعات و پسماند، بد نیستند اما انگار هیچیک حق مطلب را ادا نمی‌کنند دلم عنوانی اساسی می‌خواهد فعلا صدایش می‌کنم محصول‌!)
سهم من هم سه خانوار است...نازنینی از نائین که در سفر خانوادگی برایم آورده و عزیز دیگری از میبد و پدر و مادرم... متاسفانه همسایه‌ها را نتوانستم همراه نگه دارم...لطفشان به آب و خاک گاه هست و گاه نیست عین شیخ و زاهد😄
راه می‌افتیم دور شهر می‌گردیم و چشمان باهوش و مهربان حدود چهل همراه واقعی و مصمم از ورای ماسک روشنمان می‌دارد تا حوالی ۱۰:۳۰ شب.
نزدیک باغ دلمان بد می‌گیرد وقتی یادمان می‌افتد که حاجی‌قاسم تحت دیالیز است و منتظرمان نیست؛ من نسرین و آقای اسدی با هماهنگ‌ترین و همدلترین حالت ممکن در سکوت و ایکاش فرو می‌رویم.
همزمان‌ نگران گم‌شدن نیسان آبیمون هم هستیم که از ابوذر در دیدرسمان نیست. توی کوچه که می‌پیچیم میفهمیم که از راهی بهتر و سریعتر رسیده و قبل از ما دارد وارد باغ می‌شود (دایی‌کاظم یار غار حاجی قاسم آمده تا در را به رویمان باز کند)

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۵۶
نجمه عزیزی

بخش قابل توجهی از حجم این سالاد پارسال اگر بود نه اینکه میرفت توی سطل آشغال -سالهاست که دیگر مرتکب این بی‌تربیتی عظمی نمی‌شوم؛ اما قسمت کل و بز و میش می‌شد.
امسال که کمی تا قسمتی بیشتر ترمز بریده‌ام به این فکر کرده‌ام که شیرابه نساختن از این آبی که به هزار خون دل صیفی می‌شه می‌رسه دست من اصلا کافی نیست؛ آنهم وقتی که میتونه خوراک من بشه بلکه اینجوری گوسفندها هم کمتر معذب باشند از اینکه با اشرفشون همسفره شده‌اند!

خلاصه اینطوری شد که قسمت سفید هندوانه (که ظاهرا خواص غذایی و درمانی متعددی هم دارد) رنده شد توی سالاد. نکته اینجاست که کِرکِروترین عضو خانواده در بخش کنترل کیفی مزه‌ها آنها را تایید نمود! وی افزود🤭 برای سالاد مزه‌اش از خیار بهتر است!

سس اما خیلی هیجان‌انگیزتر بود! این یکی را خداوکیلی امتحان کنید: پودر تخمه خربزه طالبی الک‌شده با کمی نمک و فلفل و سرکه و سیر و آبلیمو چنان سسی مهیا می‌کند که مایونز برود سر کوچه بوق بزند!! (مرسی الهام از یادآوری این شوخی ساعت خوش سالها بود یادم‌ رفته بود. )
خلاصه که آغا بابت آبیاری این صیفیها زمین زیر پایمان در دشت فلات ایران فرو نِشسته است. جهاد کشاورزی و وزیر نیرو و رییس محیط زیست نیستیم که زورمان به چاههای عمیق ( تنوره‌های دیو) برسد؛ اما صاحب سفره و سطل آشغالمون که هستیم! نیستیم؟


 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۹ ، ۱۹:۲۱
نجمه عزیزی

ماکارونی غذایی بهشتی بود که ناگهان وسط آش و قیمه و عدس‌پلو رخ‌نموده‌ بود. رشته‌های کلفت و زرد توی ‌قابلمه رویی بزرگ، چرب و چیلی و چلفته قاطی گوشت و رب و سیب‌زمینی و ته‌دیگهای لچّ روغن نباتی، کنار سفره که فرود می‌آمد عیش کاملی فراهم بود.
آنهم در روزگاری که کسی از وجود موجودات منحوسی مثل کالری و رژیم و اضافه‌وزن خبر هم نداشت. نه که نبودند ما نمیشناختیمشان و خوشحال بودیم.
شیرجه می‌زدیم توی سفره و با هاله نارنجی نور دور دهانمان جنگ و دهه‌ی شصت بی‌همه‌چیز را به سخره می‌گرفتیم.
بزرگتر که شدیم رفسنجانی که نشست روی صندلیهای مجلل توی تلویزیون، به خانه‌های ما هم فلفل سبز و قارچ و نخودفرنگی و قابلمه تفلون رسید؛ شیکتر شده بودیم درست اما ربط بین دلبری و کمر باریک را هم بلدشده‌بودیم و چه آگاهی نکبتی!
جلوتر که رفتیم امثال مهدی عسکرفراشاه و جمشید خدادادی لگد زدند توی خاطره غالب خوشمزه‌ها از جمله ماکارونی! مادر شده‌بودیم و سکاندار سلامت و عمر ابدی خانواده کوچکترین آرزویمان! این بود که با نهایت بی‌مرامی بسته‌های مانده در کابینت را دور از چشم اغیار گذاشتیم دم در! برو برو برو برو برو برو برووو!
مرض شیرین ضدآشغال شدن ‌که رسید و غیربازیافتی بودن سلفن ماکارونی را که بلد شدیم دیگر با قطعیت ادامه آهنگ را خواندیم که: یارت نمیشم! گرفتارت نمیشم!
اما دیشب تاریخچه این رابطه عاطفی وارد نقطه عطف بزرگی شد! توی مجازستان دوستی یافتم ساکن جامعه صنعتی که از نیافت اقلام فله در محل سکونتش شاکی بود و امکان تهیه ماکارونی در خانه را او جرقه زد در ذهنم. این بود که عزم‌کردم و از روی دستور استاد اعظم، شف طیبه، ماکارونی ساختم! با آرد گندم کامل، بدون سلفون بدون استرهای مونو و دی گلیسیرید صنعتی بدون سدیم استات و رنگهای خطرناک و...البته کماکان دشمن کمر باریک و خوش تیپی!
روح ننه سکین و ننه خدیج شاد! پارچه ابریشمی و مرسریزه نبافته‌ام اما ماکارونی‌ رشتن هم حس عجیب و شگفت‌انگیزی دارد! (هشدار! موقع نوشتن این متن به شدت احسانوییزه بودم)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۹ ، ۱۰:۳۲
نجمه عزیزی