مادرم زمین

بیا درخت شویم

مادرم زمین

بیا درخت شویم

ماجرا از خیلی وقت پیش شروع شد. یعنی شروع‌شدنش اصلا یادم نیست؛ انگار همیشه بوده و قبل از آن یادم نمیآ‌ید.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۹ ، ۱۸:۵۲
نجمه عزیزی


در جهان موازی کبوتری هستم بالای کبوترخانه‌ای باشکوه چرخ میزنم و فرود می‌آیم تا طبیعت زندگیم را متجلی و مزارع را آباد کنم.
در جهان موازی دختری هستم با دامن پرچین و روسری سفید گلدار زانو زده بر آستانه‌ی کاریز که بی هیچ رنج و بی هیچ ستم شیر از تن زمین می‌نوشم و سرخوش و شوخ، کوزه‌ی سرشارم را تا خانه به شانه می‌کشم.
در جهان موازی مهربانم چون خانه‌ام چون کالبد شهرم رسم مهربانی را در تنش تبدیل به آئین کرده و نامهربان بودن در آن انتخابی است دشوار.
در جهان واقعی اما اوضاع جور دیگری است.
در جهان واقعی نه چون کبوتری بر فراز کبوترخان نه چون دختری کام‌چیده از کاریز که چون سالکی بی رخت و بی‌آذوقه و بی‌پای‌افزار در جستجوی کورسوی امیدی برای کاستن از نامهربانیها به هرسو می‌دوم.
در جهان واقعی، پیکر بیمار شهرم پذیرفته که هرچه ریختم دور زیر گِل کند و آنگاه در قالب زهر و بیماری و مصیبت به خودم برگرداند.
هم‌شهریهای عزیزم! مهربانان با آب و خاک! به شما می‌بالم که در این جهان واقعی، روی پیکر بیمار همین شهر و در این روزگار نامراد با عزم و تصمیم هر روزه به نامهربانی مرسوم شک کرده و پای خود را از خطای متداول و سیستماتیک هدردادن منابع بیرون کشیده‌اید.
این ماه نیز با افتخار و به عزم همراهان فروتن و بی‌ادعایمان سیصد کیلو پوسماند تقدیم بز و میش شد!
الهی همه‌ی دوهزاروهفتصد لیتر شیرابه‌ای که نساختیم و بسیار بیش از آن باران رحمت پروردگار شود بر سر این شهر!
الهی سال هزار و چهارصد، با بوسه و لبخند و رنگ و رایحه و رسم تازه از راه برسد و خبر بیاورد که: جماعت!
الیوم مهربانی در هر نوعش بر شما آسان و ارزان و گوارا!
******
ممنون از بهار و امیر نوه‌های قشنگ یکی از همراهان خوبمون خانم حدادیان که با این ویدیوهای بامزه نسل آینده را وارد گود کرده‌اند!
ممنون از مدیریت سازمان بازیافت شهرداری آقای مهندس رحیمدل بابت حمایت و همراهی و عیدی مناسبی که به همه‌ی مشارکت‌کنندگان دادند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۰ ، ۲۱:۰۳
نجمه عزیزی


میفرماید که در امر توسعه فرهنگسازی مهمتر است یا ساختار حکمرانی؟
(اپیزود سیزدهم رادیو سکه را گوش کنید. صدای مخملی دکتر فاضلی به خوبی به این سوال پاسخ میدهد!)
@sekke_podcast
من هم بعد از چند دور گوش‌دادن، حرف ایشان را در پویش خودمان به وضوح مشق کرده و به باور رسیده‌ام.
فرهنگسازی مهم است اما اولویت نیست.
ما قدمهای اول پویش #مهربانی_با_آب_و_خاک را با یافتن یاران سبزاندیش و همراه برداشتیم ما فرهنگی نساختیم بلکه بر آنچه بود آشکار شدیم و حالا نوبت ساختار بود که با یاری ما بیاید و آمد.
ما تلاش کردیم شهرداری را مجاب کنیم که شهروندی که شیرابه نمی‌سازد برای خیر جمعی همچون گنجی است و این گنج پرشمار می‌شود اگر خیر جمعی با نفع فردی همگام و همسو شود.
تلاش کردیم و این بار سازمان پسماند شهرداری به همراهان ما هدیه داد. (اسلاید دوم) امید که این نفع کوچک فردی پایدار و رو به رشد بوده و مشوقی باشد برای فراگیرشدن طرح.
خبر قشنگتر و اشک شوق‌آورتر اینکه امروز تعدادی از خود مدیران ارشد شهر یزد هم از فعالان پا به گودگذاشته این پویش هستند از جمله مدیر کل سازمان محیط زیست، شهردار محترم، ریاست سازمان پسماند و دو تن از اعضای محترم شورای شهر.
@npourmollae
@jamaleddin.azizi
@hamid_rahimdel_
@sepanta.niknam
@venus_ameri
شنبه و یکشنبه چهارم و پنجم بهمن‌ماه تولد آقای درویش و خانم آیه (دو تن از بزرگان قبیله‌ی سبزها و از شاخهای باکلاس مجازستان🤭) بود و خیلی تصادفی مقارن شد با هفتمین رویداد #مهربانی_با_آب_و_خاک ما! این تقارن ملیح را می‌گذاریم وسط و خیلی سرخپوستی‌طور دورش میچرخیم و عشق داند که در این دایره سرگردانیم!
@mohammad.darvish_1344
@ayehhamdavi

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۵۹
نجمه عزیزی

 


تو شاهد بودی که پاییز روی وحدت دیوار اوراق می‌شد و دلهایمان طوفان‌زده‌ی پریشانی روزگار...
تو شاهد بودی که مرگ و مریضی تا پشت پنجره‌های خانه‌هایمان رسیده‌بود و ناخن می‌کشید به شیشه...
اما باز سبدهایمان پر از آبادی بود و توی باغ حاجی قاسم میشها و بزها همسُرا شده بودند که: حسنک کجایی؟
اپلیکیشن، به موقع رسید و با وجود همه‌ی چاله چوله‌ها و باگهایش کمکمان کرد تا در جمعی کوچکتر و بدون ماشینِ سواری راه بیفتیم دور شهر...و دویست کیلو پوسماند را از سرنوشت شوم هزار و هشتصد لیتر شیرابه‌ساختن برهانیم.
ما البته در کنج عافیت نشسته و "بجز مهر بجز عشق دگر هیچ نکاریم" شهرام ناظری گوش دادیم و گوش به زنگ اپلیکیشن بودیم.
انارها! کدو حلواییها! هویجها! ممنون که پوسماندمان را تم‌ پاییزی دادید با زرد و سرخهای پرغرور و سرشار از آنتی‌اکسیدانتان!
همه‌ی دعاهای دلهای شکسته‌مان تقدیم تو که شاهدی در اوج اندوه و هراس، دخیل بستیم به سینیها و سبدهایمان تا خلل نیفتد در مهربانیمان با آب و خاک...
هفده و هجده آبان نودونه جمع‌آوری پوسماند شهر را به یاری واحد پسماند شهرداری و به کمک یک‌نرم‌افزار انجام دادیم و هزار هزار امید تازه در دلهای پوست‌کلفت و چغرمان رویید! 🤭

با سپاس از
خرد نیاکان سبزمان
استاد اعظم فن پوسماند، آیه خانم بی‌شیله پیله @ayehhamdavi
واحد پسماند شهرداری بخصوص آقای مهندس رحیمدل
@hamid_rahimdel_
و همه‌ی همراهان فهیم و بی‌ادعایمان

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۵۷
نجمه عزیزی


دلم انار هزاردانه‌ایست که یین یک عالمه کارِ نکرده و راهِ نرفته در هروله است. ازینرو آرزو می‌کنم قبل از راه‌افتادن بتوانم کمی بخوابم! در حالیکه مطمئنم خوابی در کار نیست و قرار است مشوش‌تر از پیش از جا بلند شوم؛ اما راس چهار و ربع که با زنگ نجات‌بخش تلفنی بهنگام از خواب می‌پرم می‌فهمم که خواب آمده و مغزم را آب و جارو زده و رفته است.
به سرعت حاضر می‌شوم و می‌روم بیرون.
نسرین محصول چند خانوار از جمله کسانی که در مسیر نیستند را آورده (هنوز بر سر اسم این گرامی توافق حسابی نکرده‌ایم! ضایعات و پسماند، بد نیستند اما انگار هیچیک حق مطلب را ادا نمی‌کنند دلم عنوانی اساسی می‌خواهد فعلا صدایش می‌کنم محصول‌!)
سهم من هم سه خانوار است...نازنینی از نائین که در سفر خانوادگی برایم آورده و عزیز دیگری از میبد و پدر و مادرم... متاسفانه همسایه‌ها را نتوانستم همراه نگه دارم...لطفشان به آب و خاک گاه هست و گاه نیست عین شیخ و زاهد😄
راه می‌افتیم دور شهر می‌گردیم و چشمان باهوش و مهربان حدود چهل همراه واقعی و مصمم از ورای ماسک روشنمان می‌دارد تا حوالی ۱۰:۳۰ شب.
نزدیک باغ دلمان بد می‌گیرد وقتی یادمان می‌افتد که حاجی‌قاسم تحت دیالیز است و منتظرمان نیست؛ من نسرین و آقای اسدی با هماهنگ‌ترین و همدلترین حالت ممکن در سکوت و ایکاش فرو می‌رویم.
همزمان‌ نگران گم‌شدن نیسان آبیمون هم هستیم که از ابوذر در دیدرسمان نیست. توی کوچه که می‌پیچیم میفهمیم که از راهی بهتر و سریعتر رسیده و قبل از ما دارد وارد باغ می‌شود (دایی‌کاظم یار غار حاجی قاسم آمده تا در را به رویمان باز کند)

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۰۰ ، ۲۰:۵۶
نجمه عزیزی

بخش قابل توجهی از حجم این سالاد پارسال اگر بود نه اینکه میرفت توی سطل آشغال -سالهاست که دیگر مرتکب این بی‌تربیتی عظمی نمی‌شوم؛ اما قسمت کل و بز و میش می‌شد.
امسال که کمی تا قسمتی بیشتر ترمز بریده‌ام به این فکر کرده‌ام که شیرابه نساختن از این آبی که به هزار خون دل صیفی می‌شه می‌رسه دست من اصلا کافی نیست؛ آنهم وقتی که میتونه خوراک من بشه بلکه اینجوری گوسفندها هم کمتر معذب باشند از اینکه با اشرفشون همسفره شده‌اند!

خلاصه اینطوری شد که قسمت سفید هندوانه (که ظاهرا خواص غذایی و درمانی متعددی هم دارد) رنده شد توی سالاد. نکته اینجاست که کِرکِروترین عضو خانواده در بخش کنترل کیفی مزه‌ها آنها را تایید نمود! وی افزود🤭 برای سالاد مزه‌اش از خیار بهتر است!

سس اما خیلی هیجان‌انگیزتر بود! این یکی را خداوکیلی امتحان کنید: پودر تخمه خربزه طالبی الک‌شده با کمی نمک و فلفل و سرکه و سیر و آبلیمو چنان سسی مهیا می‌کند که مایونز برود سر کوچه بوق بزند!! (مرسی الهام از یادآوری این شوخی ساعت خوش سالها بود یادم‌ رفته بود. )
خلاصه که آغا بابت آبیاری این صیفیها زمین زیر پایمان در دشت فلات ایران فرو نِشسته است. جهاد کشاورزی و وزیر نیرو و رییس محیط زیست نیستیم که زورمان به چاههای عمیق ( تنوره‌های دیو) برسد؛ اما صاحب سفره و سطل آشغالمون که هستیم! نیستیم؟


 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۹ ، ۱۹:۲۱
نجمه عزیزی

ماکارونی غذایی بهشتی بود که ناگهان وسط آش و قیمه و عدس‌پلو رخ‌نموده‌ بود. رشته‌های کلفت و زرد توی ‌قابلمه رویی بزرگ، چرب و چیلی و چلفته قاطی گوشت و رب و سیب‌زمینی و ته‌دیگهای لچّ روغن نباتی، کنار سفره که فرود می‌آمد عیش کاملی فراهم بود.
آنهم در روزگاری که کسی از وجود موجودات منحوسی مثل کالری و رژیم و اضافه‌وزن خبر هم نداشت. نه که نبودند ما نمیشناختیمشان و خوشحال بودیم.
شیرجه می‌زدیم توی سفره و با هاله نارنجی نور دور دهانمان جنگ و دهه‌ی شصت بی‌همه‌چیز را به سخره می‌گرفتیم.
بزرگتر که شدیم رفسنجانی که نشست روی صندلیهای مجلل توی تلویزیون، به خانه‌های ما هم فلفل سبز و قارچ و نخودفرنگی و قابلمه تفلون رسید؛ شیکتر شده بودیم درست اما ربط بین دلبری و کمر باریک را هم بلدشده‌بودیم و چه آگاهی نکبتی!
جلوتر که رفتیم امثال مهدی عسکرفراشاه و جمشید خدادادی لگد زدند توی خاطره غالب خوشمزه‌ها از جمله ماکارونی! مادر شده‌بودیم و سکاندار سلامت و عمر ابدی خانواده کوچکترین آرزویمان! این بود که با نهایت بی‌مرامی بسته‌های مانده در کابینت را دور از چشم اغیار گذاشتیم دم در! برو برو برو برو برو برو برووو!
مرض شیرین ضدآشغال شدن ‌که رسید و غیربازیافتی بودن سلفن ماکارونی را که بلد شدیم دیگر با قطعیت ادامه آهنگ را خواندیم که: یارت نمیشم! گرفتارت نمیشم!
اما دیشب تاریخچه این رابطه عاطفی وارد نقطه عطف بزرگی شد! توی مجازستان دوستی یافتم ساکن جامعه صنعتی که از نیافت اقلام فله در محل سکونتش شاکی بود و امکان تهیه ماکارونی در خانه را او جرقه زد در ذهنم. این بود که عزم‌کردم و از روی دستور استاد اعظم، شف طیبه، ماکارونی ساختم! با آرد گندم کامل، بدون سلفون بدون استرهای مونو و دی گلیسیرید صنعتی بدون سدیم استات و رنگهای خطرناک و...البته کماکان دشمن کمر باریک و خوش تیپی!
روح ننه سکین و ننه خدیج شاد! پارچه ابریشمی و مرسریزه نبافته‌ام اما ماکارونی‌ رشتن هم حس عجیب و شگفت‌انگیزی دارد! (هشدار! موقع نوشتن این متن به شدت احسانوییزه بودم)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۹ ، ۱۰:۳۲
نجمه عزیزی

 

-آیا شیرازیها خسته‌اند؟
خیر! فقط اسمشون بد دررفته است! وگرنه خیلی هم عملگرا و پایه‌اند. دفعه قبل که نسرین به آقای اسدیِ راننده، هدف کارمان را توضیح می‌داد من امید چندانی به اینکه توجهی بکند یا اصلا شنیده‌باشد نداشتم. اما این بار دشت اولمان محصول خانه ایشان بود و حسابی چراغ دلمان را روشن کرد. کاربلدی و آدرس‌دانی جای خود، نکته‌سنجی و شوخ‌طبعی و همزمان شعور و ادب و ظرفیت ایشان تاب‌آوریمان در بیش از شش ساعت خیابانگردی در هوای مرداد یزد را به شکل محسوسی بالا برد.
-
از ‌کی تا حالا به زباله می‌گن محصول؟
جواب: از اون روزی که تصمیم گرفت سرنوشتش را عوض کنه و برگرده به دایره‌ی رقصان حیات. از اون روزی که شیرابه نشد و نامهربانی نکرد بلکه غذا شد و مهربانی کرد😇
-شهرداری چرا ماشین میده به شما؟
چون کاهش شیرابه شهری به نفع واحد پسماند و همه شهروندان هست و آقای مهندس رحیمدل مدیر مسئول پسماند شهر درک واضحی از این کار دارند!
(
بر خلاف سازمان محیط‌زیست که وقتی برای معرفی طرح در سیمای استانی با آن تماس گرفتیم حتی نتوانست متوجه اصل موضوع شود چه برسد به هدفش. البته درنهایت از ناامیدشدنمان ناامید شد و ما هم لبخند ملیح زدیم🙂)
-
برخورد مردم چطور بود؟
دیشب مخاطبان فهیم و آگاهمون نه فقط با آب و خاک که با ما هم خیلی مهربانی کردند. از شربت و کیک خونگی و شاخه‌گل تا "آخ الهی بیمیرم اقه خسه شدِد" اما آس بازخورد آنجا برای ما رو شد که مرد زیرپیرهنی‌پوش میانسال با نگاه خسته و شاکی روکرد به ما که: زباله خشکیا خو صب میان! 😭🤣
یعنی اونقدر توی ماشین با مرور آن صحنه بیصدا ریسه رفتیم که قشنگ ریست فکتوری شدیم و اندروفین پمپ شد به کله‌مان! سیما بینا هم دم گرفت توی خیالمون که: جومه نارنجی جونوم رخساره نارنجی!

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۹ ، ۱۰:۲۴
نجمه عزیزی


ماه‌طلا جان! چی بگم مادر؟ سی سال گذشته از اون روزها...
مرضی آمده‌بود و چهار پنج ماه زمینگیرمان کرده‌بود.
عمه‌ات کنکور داشت و هر روز با ماسک درس می‌خوند که عادت کند. بابات از صبح تا شب با چلیق چلیق روبیک روی مخمان رژه می‌رفت و رکوردش را ارتقا میداد.
ماه‌های اول هیجانی داشتیم اما بعد دیگه نه از نفس عمیق زمین خبری بود و نه کسی پز نان‌پختن و دامن‌دوختنش را می‌داد. همه ریخته‌بودند توی خیابون و زرت و زرت می‌مردند.
دوباره ما داشتیم لایه اوزون را جر می‌دادیم گرانی و کرونا هم ما را...
تنها کورسوی امیدمون ایمنی گله‌ای بود و پیشگوییهای سعید لیلاز.
در یک بعداز‌ظهر داغ و خاکستری، وقتی آرمانهام وسط ظلمات دست و پا می‌زد تا نمیره، چاقو را برداشتم تا... پوست هندونه را خرد کنم برای خشک‌کردن!
بی‌هدف و بادقت، باریک باریک بریدم و حلزون‌وار به سمت مرکز نزول کردم.
من بودم و غروب غلیظ یک تیرماه مرض‌گیر...بعد طناب دراز پوست را انداختم روی نرده و محو تصویر رازگونه‌اش شدم.


 

دقایقی گذشت باز هم آرام نشدم سه تکه‌اش کردم و روی بند رخت به گیره بستمش.
و شروع کردم به بافتن انگار راپونزل باشم و راه نجاتم همین باشد. تمام شد...غمم تمام نشد.


 

هی رفتم هی آمدم؛ دخترک ماسک‌زده پای تست، پسرک خانه‌زده چلیق چلیق سر روبیک...برگشتم سر گیس بافته هندونه...ریز ریز پیچیدمش دور یه مرکز و با نخ و سوزن محکم دوختمش...


 

شب شد واکسن نیامد دارو نیامد ترامپ نمرد توهم و تباهی نپوکید اما من حالم خوب شد چیزی که ساخته بودم وجود داشت اگرچه به هیچ دردی نمی‌خورد.
ایده این کارگاه که می‌بینی با اینهمه مصنوعات گره‌گشا همون روز جهنمی کلید خورد  .

تیرماه 1429 خورشیدی

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آذر ۹۹ ، ۱۰:۱۶
نجمه عزیزی

گزارش دومین برنامه جمع‌آوری – طرح مهربانی با آب و خاک

(گزارش اولین برنامه را می‌توانید از این لینک بخوانید.)

این بار حدود یک‌سوم جمعیتی که توی گروه هستند اعلام آمادگی کرده‌اند؛ تعداد قابل توجهی هم خودشان راهی یافته‌اند برای رساندن ضایعات خشک به دام.

حسم (که البته اعتباری هم بهش نیست) میگوید عده‌ای هم محض افه محیط‌زیستی‌بودن یا کنجکاوی عضو گروه شده‌اند اما به هرحال براساس سیره آقامون ابوالحسن خرقانی هرکه در این سرا درآید قدمش بر چشم که بددلی شیوه‌ی رندی نیست.

واحد پسماند شهرداری خیلی کارمان را تحویل گرفته و قرار است برایمان ماشین بفرستد. چشمهایم را میبندم و به آرمان‌روزی فکر میکنم که همه حرکتهای مثبت اجتماعی حمایت و تقویت شود اما ته ته دلم از این امکان کاملا محتمل که نسبتم با داداش-شهردارم (حتی بدون اطلاع ایشان) راهمان را هموار کرده نا آرام است. حمایت تشویق و راهنمایی ایشان قبل از شروع کار دلگرمم کرد اما میدانم که اهل ارتباط دادن مسائل کاری و خانوادگی نیست! بعد با این خیال مشغول می‌شوم که فامیل‌بازی هم‌ اگر در خدمت خیر پایدار جمعی باشد میتواند خیلی بد نباشد؟ در نهایت برای ختم غائله، کاهش حتمی دست‌کم هزارلیتر شیرابه تا حالا را در ذهنم با حمایت شهرداری و ماشین فرستادنش بالانس میکنم.

پایه‌ی یشمی‌چشم سی سال رفاقت که از راه میرسد همه غبارها کنار می‌رود. نوجوانهای جوش‌جوشی بودیم که نسرین را شناختم و خیلی زود فهمیدم که این رفیق شیک، همیشه در دانستن و توانستن چند قدم جلوتر است، فرق نمیکرد صحبت از ابررسانا باشد یا ماهیت سیاهچاله یا فلسفه‌ی غرب...او همیشه می‌دانست آنهم نه دانستن سطحی و اسکرین‌شاتی و اینستاگرامی...نوعی عمیق و محققانه و کمیاب.

دروغ چرا؟ گاهی به محبویت فراگیر و عجیب‌غریبی که بین همه داشت حسودی هم می‌کردم؛ اما خیلی زود فهمیدم که به دوستی با چنین آدمی باید کنه شد و چسبید!

او مسئول مسیریابی در مپ میشود و من شوفر گوشی و تماسها! عمو اسدی هم انصافا راننده کاربلد و مسیرشناس و باحوصله‌ایست...افتان و خیزان دنبال عقربه‌های ساعت که تند کرده‌اند میدویم و حوالی داوزده شب به مقصد می‌رسیم.

سرخوشی و یلگی حاجی‌قاسم به استقبالمان میاید. سیب گلاب دستچین و آلوی قطره‌طلا و چند خوشه انگور تازه با خستگی و تشنگی چند ساعته نه آن می‌کند که بتوان گفت.

 آسمان و زمین خسته! شاهد باشید که ما  تلاش کردیم آب و خاک را پاکیزه تا خانه‌شان بدرقه کنیم! 

هفتم تیر سال نودونه.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۹ ، ۱۵:۰۸
نجمه عزیزی

می‌گقت یک دقیقه بیشتر نشود که کسی حوصله بیشترش را ندارد.

فکر کردم حوصله کمتر از پنج دقیقه اساسا به کار من نمیاید. کسی که در این حد وقت و آرامش نداشته باشد به پیشنهادها هم وقعی نمی‌نهد.

بارها ضبط کردم متنها یادم می‌رفت تا موزون نبود و تا به دلم ننشسته‌بود...حوصله پسرم کش می‌آمد اما خودم نه! این بود که از یه جایی به بعد بازی کردن و ژست و انگیزش را گذاشتم کنار، خودم شدم خشم و غم را گذاشتم که بیاید و بنشیند در کلمات و بعد دیگر متنها یادم نرفت.

جان کلام:

برای خروج از لیست مخربین حیات،

هوسی و بی‌برنامه خرید نکنید!

ظرف و کیسه پارچه‌ای را ردیف کنید!

قمقمه و کلمن را دریابید!

بدانید و آگاه باشید که وسط جنگ یا قحطی نیستیم لذا بیخیالِ انبار کردن!

تازه و بی‌آشغال و آدم‌وار خرید کنید و حالش را ببرید!

پلاستیک پَر! پر و بالتان گشوده! امروز بیایید وسط که فردا دیر است!

لینک تماشای فیلم در آپارات

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ تیر ۹۹ ، ۱۵:۰۵
نجمه عزیزی